X
تبلیغات
لیلی نامه

لیلی نامه

به نام خالق عشق که گٍلٍ عشقم سرشت

در زرف ترین تردید ها غرقم

و امید نجاتم

تنها

تویی هستی که در بلند ترین ارتفاعات آفرینش

نظاره ام می کنی

بشتاب به یاریم

بشتاب

صبور ترین لحظه ها نیز می گذرند

و مرا به پایان محدود می کنند!

بشتاب که من ترسانم از پایان

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 15:56 توسط مجنونِ لیلی|

 

مجنون واقعی

کسی است که در تاریخ این روزها حک شده است

کسی که گذر زمان و چه و چه ...  

توان پاک کردنش را از صحنه ی روزگار نیافتند

و من از جنون خالی ام

مگر

زنده کننده ی آرمان هایش شوم

زنده کننده ی راهی که برایش مصیبت کشید

 

 

پ.ن :

 مدیون  تو

مدیون کربلا تم  ...

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1391ساعت 13:13 توسط مجنونِ لیلی|

خدایا با دلم مدارا کن

تو بی اندازه دل رحمی

اگر قدری ندارم من

به نامِ نامی ات رحمی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 22:53 توسط مجنونِ لیلی|

تمام دنیا

جایی است در اعماق وجودم

آنجا که عشق تو خانه کرده است

دیگر چه خواهم از روزگار؟

ای تمام دنیا

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 11:10 توسط مجنونِ لیلی|

تاریکی ست ... تنهایی ست ... و سکوت

زیر آسمان کبودت

در اعماق احساسات پَر کنده ی خود غرق شده ام

حسّ و حالی که روزی بال داشت

احساسی که روزی پَر می کشید به سوی رویای رسیدن...!

و اکنون!

به من بگو

چه شد که از اوج رهایم کردی به کنج این قفس تنگ

چه شد که پَرِ احساسم را چیدی

و اینجایم

بی شوق ، بی پَر ، بی رویا و احساسی

پ.ن:

پیله ای خواهم بست از جنس صبر

شاید...

پَرِ پروازم دهی!

 

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 12:27 توسط مجنونِ لیلی|

اگر شب بر ما جاودان گردد

چه کسی جز تو روشن خواهد کرد

لحظه های پر ز تاریکی مان را

 

در انتظارم

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 0:36 توسط مجنونِ لیلی|

نزدیک به رسیدن ...

در اوج شادی و شکر

ناکام گذاشتی ام

و به من گفتی :

تک رویای سپیدم

همیشه رویا می ماند

و من  دل خسته از این پایان

سکوت می کنم!

 

بَرَد کشتی آنجا که خواهد خدا

اگر  جامه  بر   تن  درد  ناخدا

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 9:54 توسط مجنونِ لیلی|


خدایا سزاوارمان کن نمانیم

خدایا در این آرزوها نمانیم

خدایا چنان کن در این خواب و رویای امروز

در این عشق خاکی همین جا نمانیم

خدایا دلم را مران از سپیدی

خدایا از این قلب نازک چه دیدی؟

خدایا پشیمانم از هر چه بودم

تو آغوش وا کن که مجنون نبودم!!!


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 10:30 توسط مجنونِ لیلی|


هر بار که قلم بر می دارم

هر بار که صحبتی از تو دارم

هر بار که ذهن من درگیر تو است

هر بار که فرصتی تقدیم من است

پر می کشم بالا که من از آن تو ام

لیلی ببین که من به یاد تو ام

سر می کشم به هر کجا که تویی

راضی نمی شوم که بذاری ام تهی

سر می کشم به هر کجا که تویی

مجنون دلم من و لیلا ی من تویی



نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:28 توسط مجنونِ لیلی|


به یاد تو اما

سبک بال و آسوده

فارغ از هر درد و غصه

چشم هایم را بستم

خوابت را دیدم

گفتگویی کردیم گر چه کوتاه

اما دیدن تو در خواب فرصتی بود رویایی

دستی بر سرم کشیدی

پروانه شدم

در آن سکوت و تاریکی غوغایی بر پا شد در من

از آن پس دو بال داشتم که یاور دلتنگی هایم شد

از آن پس دلتنگ نمی ماندم

از آن پس هر لحظه می خواستم احساست کنم بال می زدم

و چندی بعد در کنارت بودم از آن پس تو کاملا احساس می شدی


ناگهان صدای همیشه زیبای مادر به گوشم زشت آمد

مرا صدا زد

و من کنده شدم از رویایت با ترس

ترس از دست دادن بال ها         ترس از فاصله ها        ترس از بی همدمی

و تو از این ترس مرا رهاندی

تو گفتی: که این رویا به واقعیت پیوست

تو گفتی: هر که احساست کند پروانه می شود

نه اینکه فقط هر که پروانه باشد احساست می کند

تو مرا رهاندی از ترس جدایی...

از آن پس فهمیدم

فاصله ها از من بود

از آن پس فهمیدم

که بال بهانه بود     و من هر وقت احساست کنم پروانه خواهم شد

تو همیشه هستی    کافیست احساست کنم

پروانه خواهم شد...!

 


نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 12:45 توسط مجنونِ لیلی|


آن زمان که با وجود شلوغی ها ، تنهایی ام مرا به گریه می کشاند

آن زمان که جایی در اعماق قلبم ، غم می سازند ...

آن هنگام که خسته ام از تمام دنیایت

خسته ام از درد های ریشه ای و

ریشه های درد ....

تنها ،

یاد تو آرام می کند وجود خسته ام را


به درستی که ، گفته بودی


<< اَلا بذکر الله تطمئنُّ القلوب >>


و من خواهان آرامشم

خواهان تو !



نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:50 توسط مجنونِ لیلی|

سال ها می گذرد

از سفر نامه عمرم که در این آبادی ست

و سال ها ست نظاره می کنم که

سیاهی شبت به سپیدی صبح رنگ می بازد

و مانده ام مبهوت از احساس مغشوش خود

که انگار می شود دید

سپیدی صبحت را آن زمان که به سیاهی شب رنگ می بازد!!!

و هم چنین

مانده ام مبهوت

میان دو دلی های سیاه و سپید زندگی

در انتظار اشاره ای از لیلی...





و خدایی که در این نزدیکی ست


بر دل من


رنگ خود را پاشید


من سپیدم


و رها از تردید...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:20 توسط مجنونِ لیلی|


شاید شبیه تو شویم
آن زمان که ثانیه هامان پر از خوبی ها می شود



به یاد می آیی
و به همراه خوبی ها می آیی
آمدنت با شکوه است
همیشه با خوبی ها می آیی
چگونه باور کنم این روزهای تلخ
سرانجامی تلخ می آورند
آن هنگام که لحظه لحظه با من می آیی...
آن هنگام که لحظه لحظه با تو می آیم...


گــُـل می کنم ، از شادی
آن زمان که با تو ام
آن زمان که با منی

تلخی ها را با تو فراموش می کنم
که بی تو بودن تلخی بی پایان دارد...

به این خاک  ،اعتباری نیست

چه تلخی اش

چه شادی اش

نمی ماند

خوبی، تویی

تو می مانی

و هرآنچه شبیه توست!!!

و ما ،

شاید

 شبیه تو شویم
آن زمان که ثانیه هامان پر از خوبی ها می شود





     

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 19:35 توسط مجنونِ لیلی|

باران ، غبار چشمانم را شست

باد ، خاطرات گمشده ام را با خود آورد

پشت دیوار حادثه ها ، جا مانده بودم

دیوار ، از سرمای زمستانت لرزید ... فرو ریخت ...

یادم آمد جا مانده ام از تو

یادم آمد جایم اینجاست

میان واژه های تو !


پ.ن: و زمستان خدا ، بهانه شد برای پیدا شدنم ... !

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:22 توسط مجنونِ لیلی|


حصار خود خواهی ام ، سخت پا بر جاست

می گویم عاشقم

اما هنوز وقتی می آیم که

درد باشد ... غم باشد ...

می آیم با سطری از بهانه ها

صدایت می کنم ، نه برای عاشقی !!!

لیلی ام به من بگو

کی می آید ، که بخواهمت فقط برای خودت ؟!

لیلی ام ، بگو کی می شکند

این حصار سخت خود خواهی ؟

لیلی ام

دعا می کنم برای آن مرد

آن که می آید تا عاشقی را یادمان دهد

لیلی ام برسان آن آخرین را

اینجا ... بی ظهورش

پنهان مانده اند خوبی ها



نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 13:40 توسط مجنونِ لیلی|


من نه زیبا هستم و نه حتی دوست داشتنی

تنها می خواهم فاش شوم ... نگاهم کن

من سال هاست به تو می اندیشم و تنها  خود را در نگاهت جستجو می کنم

پس بگذار تا خود را در تو ببینم

بگذار احساس کنم که برایت فاش شده ام...

نگاهم کن ...نگاهی

نگاهت راز دار خوبی است



من نه آزاده هستم و نه حتی آزاد

و تنها می خواهم اگر اسیر هستم و بنا بر اسارتی است

اسیر نگاه تو باشم 

نگاهم کن ... نگاهی

نگاهت نگهبان خوبی است



من نه آگاه هستم و نه حتی مطلع

تنها می خواهم با نگاهت با من حرف بزنی

می خواهم که تمام حرف های گفتنی را از نگاهت بشنوم

نگاهم کن ... نگاهی

نگاهت سخنگوی خوبی است



من نه صبور هستم و نه حتی پر تحمل

تنها می خواهم در این جستجو های دل برای یافتن نگاهت با صبر آشنا شوم

نگاهم کن ... نگاهی

نگاهت آموزگار خوبی است



من نه عارف هستم و نه حتی عاشق

تنها می خواهم که با نگاهت انس بگیرم

نگاهم کن ... نگاهی

نگاهت مونس خوبی است



من تمام بدی هایم و تو تمام خوبی ها

تنها نگاهت را می خواهم

سر زده آمده ام

و تنها می خواهم نگاهی کنی بر این سرد پیکر ندار

نگاه تو عنایت توست

نگاهم کن ... نگاهی ... عنایتی ... نظری ...

نگاه تو جادو می کند خدایا...!


نگاهم کن ... نگاهی


نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 11:51 توسط مجنونِ لیلی|

تمامش کن سر در گمی هایم را

امواج دلم طوفانیست

موج آرامش ندارد بی حضورت این دل

 

ظهور کن لیلی

چشمانم نمی بینند

فریاد کن ... پیدایت کنم!

 

باید آفتابی شوی

و من آرام آرام داغ شوم از تو...

و خالی از هر تاریکی پر شوم با تو

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 13:11 توسط مجنونِ لیلی|

حک شده ای بر خاطرم... مهر تایید می زنم حاضری ات را...

کاش وسعت می یافت رابطه مان   بیشتر ... بیشتر

و کاش دستانم را محکم تر بفشاری   بیشتر

جمع می کنم حسّ تو را    نزدیک تر می آیی ... تا من

حباب است وجودم ... کم ظرفیّت و ناتوان

تنها یک برخورد به مرگ می کشاند هستی ام را

مراقب لحظه لحظه ام باش

مراقب برخوردها      مراقب من باش

بر تو می سپارم جسم ظریف خود را

بر تو که ساده دست بر نداشتی از من...!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 20:8 توسط مجنونِ لیلی|

امروز می خوام کمی راحت تر حرف بزنم...

می خوام از عشق بنویسم

عشق های امروزی

از مجنونایی که صد تا لیلی دارن!

لیلی های لحظه ای....لیلی های اینجایی....

می نالم از این حقارت برای عشق!!!

از تصویر هایی که می سازیم ما توی کوچه و خیابون و اسمش رو می ذاریم عشق!!!

عشق یعنی علاقه مندی روح ما به همدیگه

عشق یعنی اول روح بعد جسم .... و این می شه دلیل موندگاریش

لیلی من جسمی نداره که ببینم

من به روح بزرگش ایمان دارم     به بودنش ایمان دارم

<<  عشق یعنی او         اویی که عاری از هر گونه کالبد است

او که معنویت  او که روح محض است...!!!  >>

عشق یعنی علاقه مندی به خوبی ها و زیبایی های پایدار آدم ها

یعنی علاقه به زیبایی های روح انسان ها

عشقی که امروز اثری از اون نمونده علاقه مندی به همین ندیدنی های پایدار ه

و چیزی که پر کرده زمین رو علاقه به دیدنی های زودگذر....!

 

پ.ن۱:تنها می مانم.....پاک می مانم.....با خدا می مانم

آرامش آن است که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست....لحظه هایت آرام

پ.ن۲:شکرت عشق....بازم منو با خودت پیش ببر لیلی ام....

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 13:41 توسط مجنونِ لیلی|

عاشقت شدم و خریدار پاکی

عاشق و خریدار هر چه داری...

و اکنون تنها مانده ام در میان شلوغی دنیایت

نمی شناسند غصّه هایم را آدمک های اینجایی!!!

پاک می کنند احساسم را      کم می کنند شوقم را

دور از تو نفس می کشند

و قلب هایشان خالی از عشق تو می تپد...

گول می خورد و می بازد دل خاکی ام میان این همه فریب اگر رهایش کنی!!!

غرق می شود در امواج دریاهای طوفانی و بعد عازم جزیره های سرگردانی...

آهای لیلی بی ریای من

مجنونت را صفا بخش و پاک دار از تمام لحظه های وسوسه انگیز و شرور!!!

 

پ.ن:من دستانت را محکم می گیرم   به امّیدی که رهایم نخواهی کرد.

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 14:15 توسط مجنونِ لیلی|

شبی با کلمات سرگرم نوشتنت بودم

که قلم آتش گرفت

قلم آتش گرفت آن زمان که خواست خالصانه ترین و عاشقانه ترین احساسم را به کاغذ بگوید

با خطّی از آتش نوشت بر پیکر سوخته ی اوراق

که بی تو هیچم   لیلی تنها ترین ها...!

و لیلی برایم حوادث و روزهایی فرستاد تا باز بنویسم

از فریاد ها     تنهایی ها       از دوستت دارم های به او

بنویسم خالصانه و عاشقانه  از خواسته هایم به او

و بسوزانم صفحه ای نو از دفتر روزگار را در آتش حسرت عشق خود به او

واین تمام آن چیزیست که می خواهد .... کاش بدانی ....

 

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 12:18 توسط مجنونِ لیلی|

قبل از آفرینش انسان هایی که هر یک قدرت عاشق شدن دارند

لیلی دنیایی آفرید با درختانی سبز...

زمستان با تمام سردی اش گرمی عشقی را در من بیدار می کند

ببین  درختان با تمام خشکیدگی شان

هنوز عاشقند و دستانشان به سوی اوست

با سختی بسیار    تمام عمر   خود را به سوی او نگاه میدارند

و شاخه های خشکیده شان را در زمستان زندگی نیز خم نمی کنند!!!

تا با رسیدن بهاری دوباره به شکوفه ها ی جوان و مغرور درس عشق و وفاداری بیاموزند...!

آهای انسان های عاشق او...

در زمستان زندگیتان تا رسیدن بهاری دوباره

در سردی و تلخی روزهای زندگیتان تا رسیدن شوقی دوباره

از درختان عاشق یاد کنید!!!

به خشکیدگی جسم و طراوت روحشان

آی انسان های عاشق او

فکر کنید...

 

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 17:40 توسط مجنونِ لیلی|

آرامشی دارم به کوتاهی آرامش قاصدک

نگران از حتی نسیم      و بعد پراکنده ام در باد

دلم غصه می سازد از این بی قراری

چشمانم باران می سازند از دشمنی باد

اگر خاک قاصدک را دوست می داشت به راحتی او را به دست باد نمی سپرد!

انسان ها بی خبر از دل پراکنده ی قاصدک  آرزو ها را به او دادند

و او را قاصدک خواندند تا قاصد آرزو هایشان باشد

ولی نمی دانستند که او اسیر چنگال باد است

و باد دشمن آرزوها

نمی دانستند با این کار آرزو ها را بر باد سپردند نه به قاصدی سپید!

و این چنین شد که تا کنون آن ها که آرزوها را به قاصدک سپردند به آن نرسیدند!

آرزو ها را به لیلی بسپار

تا ببینی چه شگفت انگیز است قدرت او

قاصد سپید سال های سال است که بازیچه ی دستان باد و قربانی بی مسئولیتی خاک شده

لیلی خوب می داند چگونه حقیقت کند رویایت را

آرزو ها را به او بسپار...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 18:28 توسط مجنونِ لیلی|

خسته می نویسم

آنقدر خسته که قلم در دستانم از نوشتن اکراه دارد

شمعی روشن در خلوت شبانه ام سخت می سوزد

و نوری می سازد مانند شوق درونم

و هر دو دلیلی می شوند تا بتوان  نوشت از تو در این تاریکی..

سایه ای بر دیوار دارم       سیاه

سپیدش کن      به رنگ زیبای خودت لیلی

قلبم اگر سپید بود       جسمم اگر پاک بود         روحم اگر نور بود

سایه ای به این سیاهی نداشت!

آن وقت هم چون تویی بودم

که سایه ای بر دیوار نداشت!

رنگی می خواهم همرنگ زیبایی تو

که دیگر سخت بتوان شناخت        سایه را از مجنون      مجنون را از لیلی

رنگی می خواهم هم رنگ زیبایی تو

که دیگر هیچ شمعی نتواند در تاریکی

سیاهه ای از من بر دیوار به تصویر کشد...

 

امضا : مجنون

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 20:35 توسط مجنونِ لیلی|

تو هم چون مهتابی که زیر نورت هزاران هزار عاشق شده اند

هم چون خورشیدی که با نورت هزاران هزار جان گرفتند

هم چون فانوسی در شب تار که در نورت هزاران هزار گمشده پیدا شدند


تو هم بزرگی هم کوچک         تو هم عاشقی هم معشوق        هم دوری هم نزدیک

تو با مایی

هر جا که هستیم    هر طور که هستیم

نورت به کار می آید برای همه

شب تار و روشنی صبح فرقی نمی کند

نورت نفوذ دارد  در لحظه لحظه ی حیات

بزرگ و کوچک          عاشق و معشوق        دو و نزدیک          فرقی نمی کند

هر کس از تو سهمی دارد

به  قدر بزرگی  خود        به قدر  کوچکی خود       به قدر عشق خود     

به قدر دوری و نزدیکی خود


هر کس از تو سهمی دارد به قدر خود...!


گوش هایم را تیز که می کنم

صدای نفس هایت با قلبم بازی می کند لیلی

هر کجا که هستم  همان جا هستی  با تمام توجه و حضور

غصه ام این است که چرا چشمانم به نورت عادت نکرده اند تا باز شوند و ببینند تمام روشنی ات را ؟!

تمام دلخوشی ام شنیدن صدای نفس های توست

که به من می گویند: تو هستی با تمام توجه و حضور


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 16:45 توسط مجنونِ لیلی|

باران پاییزی       درختانی خیس       سرمایی لرز آور

احساس عشقی عمیق

اشک آسمان غیرت خاک را بیدار کرد

بوی نم خاک بلند شد

گرمای وجودم روی پنجره ی اتاق دیدنی ست

انگشتان یخ زده ام ذوق نوشتن دارند

چشمانم نظاره گر لحظات غروب

چشمانم در انتظار پرده ی سیاه شب

در انتظار ستاره ی مجنون

می گذرند این لحظات عاشقی   دقایقی دیگر پرده ی سیاه شب را می کشند

و جستجوی من آغاز می شود برای یافتن ستاره ام

افکارم را ورق می زنم

و می رسم به آن شبی که یافتمت در زیر نور ستاره ای

ستاره ای که نام خود را بر آن گذاشتم تا با دیدنش هر شب برایم تداعی شب عاشقی ام باشد

هر شب تداعی تو...

تو که به گمانم باید می بودی تا به هنوز

اما کجایی اکنون که نیستی در زیر ستاره ی مجنون؟!

لیلی ام احساست می کنم بیش از همیشه

باورم کن       

 که دلتنگ مانده ام

انگشتانم برای نوشتن ذوقی دارند  بدون قدرت!

تو باید باشی تا قدرت باشد

تو باید باشی تا قصه ی ما تنها یک رویا نباشد...!

حادثه ای بساز برایم که تو در آن باشی

دلم ترسیده از سکوتت

و نگران از تماشای خزان دنیا

به تو می اندیشد

که کجایی؟

که چرا پیدایت نیست در زیر نور هیچ ستاره ای؟


بگذر از خیال خام صبر ایوبانه ی من

بیا و بگذر از جلوی چشمانم که مستعد تماشای تو اند

لیلی وار که بیایی مجنون وار با تو خواهم بود

تا آن زمان که قلبم حکومت کند بر من...

خیال کن که خوبم

خیال کن که لایقم

و بیا   که تو باید باشی.

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 11:52 توسط مجنونِ لیلی|

 یه روز مجنون که خیلی به فکرلیلی بود بدون توجه از روی سجاده ی یه نمازگزار رد شد.

نمازگزار بعد نماز به مجنون گفت حواست کجاست از روی سجاده ی من رد شدی...

مجنون گفت: من که عاشق وشیفته ی لیلی هستم متوجه سجاده ی تو نشدم.

تو که درحال عبادت خدای لیلی هستی چطور منو دیدی؟؟؟

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 13:31 توسط مجنونِ لیلی|

صحبتی آغاز خواهم کرد با تو از این لحظه که طول می کشد تا لحظه ای دیگر

ماندگارش کن این لحظات زیباست


 

شبنم دیده ی مجنون می چکد از درد دوری

مانند آفتابگردانی به دور از نور آفتاب مانده در زیر سایه ی فاصله ها

دور است از جنونی که داشت

دور است از عشقی که داشت

نخ و سوزنت را بردار لیلی

او گم کرده راهت را

وصله ای بزن بر این فاصله ها

تا که مجنون تو و خودش را با هم بیابد

تا که باز عاشق شود و از تو بگوید

جنونش را کشته این دنیای پر فاصله

وصله ای بزن بر این فاصله ها و بیا که باز از تو بگوید...!




نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 20:22 توسط مجنونِ لیلی|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
» بغض بی پایان
» مناجات
» مجنون دل
» دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند

Design By : Pichak